تبليغاتX
به تلخی قهوه

به تلخی قهوه

about LOVE

کلا معذرتخواهی کردن و قبول اشتباه کارسختیه.

اما سختتر از اون اینه که یه نفر ازحرفت برداشت اشتباهی کنه و تو مجبور باشی یه عالمه ازش معذرت

 بخوای و حتی به سه نقطه خوردن بیفتی که بابا من اصلا منظورم اونی نبوده که تو برداشت کردی!

دیشب توخوابگاه با یکی از بچه ها یه همچین اتفاقی واسم افتاد...

مردم تا ازدلش دربیارم و آخرش نتونستم بهش بفهمونم که اصلا منظوری نداشتم...

راستی... معذرتخواهی واسه منظوری که داشتی سختتره یا معذرتخواهی واسه منظوری که

 نداشتی؟؟؟؟

 

نوشته شده در سه شنبه 11 آبان1389ساعت 3 PM توسط نوشی| |

استاد: بچه ها جلسه قبل از عیدقربان تشکیل نمیشه.چون در خدمتتتون نیستم.

یکی ازبچه ها: استاد تشریف می بریدحج؟

استاد: نه! همین نزدیکی ها!

یکی ازبچه ها: استاد میرید مشهد؟؟!

استاد: نخیر!

یکی دیگه از بچه ها: استاد جمکران؟؟!!

استاد: نه آقاجان!!

یکی دیگه ازبچه ها: شلمچه؟؟؟!!!!!! راهیان نور؟؟؟!!!

خلاصه مردیم ازخنده....!!!

نوشته شده در چهارشنبه 5 آبان1389ساعت 9 PM توسط نوشی| |

خیلی سخته بعد از یه مدت که به یه نفر اعتماد کردی یهو بهش یه اعتماد اساسی کنی و جیک و پوکتو بذاری کف دستش و اونم حسابی جواب اعتمادتو با یه . . . بده. نمیدونم جای سه نقطه رو باید با چه کلمه ای پرکنم چون خودم هنوز تو بهت اون فرو ریختن دیوار اعتمادم گیر کردم.

یعنی بازم میتونم بهش اعتماد کنم؟؟؟

چقدر دیگه طول میکشه تو این شهرغریب به کسی اعتماد کنم؟؟؟

اصلا میتونم اعتماد کنم یا نه؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 4 آبان1389ساعت 9 PM توسط نوشی| |

امان از دست این پسرا! همه دانشگاه که دستشونه هیچ این سایتم از ما گرفته بودن! به یاری خدا شکستشون دادیم و دوباره سایتو پس گرفتیم واسه خودمون! فقط شبا اختصاصیه واسه ما بچه های خوابگاه توی این شهر غریب!!!
نوشته شده در دوشنبه 3 آبان1389ساعت 7 PM توسط نوشی| |

از جهات مختلفی میشه آدما رو طبقه بندی کرد. از لحاظ قد و وزن و شکل ظاهری... رنگ پوست... جنسیت... ذایقه... تحصیلات... یا ازلحاظ توقع... آدما ازلحاظ توقع یا پرتوقعن یا کم توقع. من نمیدونم آدم اگه پرتوقع باشه خوبه یا پرتوقع نباشه. اصلانمیدونم اگه توقعات آدم چه شکلی باشه بهش میگن پرتوقع.

عزیزترین آدم این روزای زندگیم یه توقع کوچولو ازخدا داره که خودشم نمیدونه کوچیکه یابزرگ.منم نتونستم کمکش کنم که تشخیص بده. اصلا شاید چیزی که میخواد حقش باشه اززندگی نه یه توقع. وای! فرق توقع و حق چیه حالا؟؟؟؟!!!

گیج شدم...

نگرانشم هستم...

خدایا خودت کمکش کن...

نوشته شده در پنجشنبه 15 مهر1389ساعت 8 PM توسط نوشی| |

دیشب توی راه برگشت از سایت به خوابگاه دوبار توراه گم شدم! وقتی نفس نفس زنون رسیدم توی اتاقمو واسه بقیه تعریف کردم دوبار توراه گم شدم یکیشون ازخنده غش کرده بود! بنده خدا حق داشتش! آخه ما خوابگاهمون تومحوطه خوددانشگاست!!!!!!!!!

                                                            ****

تا موقعی که دربه در دنبال یه کار میگشتم هیچ کاری واسم پیدا نمیشد... حالا همین امروز که سومین روز اومدنم به یه شهر دیگست از شهرمون زنگ زدن و واسه کار موردعلاقم ازم دعوت به همکاری کردن! اینم از قانون مورفیه زندگیه ما!! کلا زندگی من تابعیه از قوانین قانون مورفی!!

نوشته شده در یکشنبه 11 مهر1389ساعت 7 PM توسط نوشی| |

دارم یه زندگی جدیدرو تجربه میکنم! زندگی دانشجویی توی یه شهر دیگه رو! توی یه مرحله جدید از زندگیم قرار گرفتم. امشب شب دومه... شب دومیه که دارم دور از مامانم و خونمون و اتاقم و همه دلبستگیا و وابستگیام سر میکنم... همه بچه های هم اتاقیم ترمای بالاتر هستن و احساس میکنم این یه جورایی واسم یه امتیاز مثبت محسوب میشه. الآن توی سایت دانشگاهم! تاحالا شب نیومده بودم دانشگاه!

اگه خدا بخواد میخوام اینجا دوباره بوی خوش قهوه رو راه یندازم... یه قهوه تلخ و داغ که باب نوشیدنه توی این شبای دانشجوییم....

نوشته شده در شنبه 10 مهر1389ساعت 8 PM توسط نوشی| |

با استرس و هیجان زیاد رفته بودم سایت سنجش که ببینم جوابای دانشگام اومده یانه... خبری نبود... فقط یه اطلاعیه و هیچ...

همینجوری که کامپیوتر دخترخاله جلو روم بود یه حسی قلقلکم داد که بعد از شش هفت ماه یه سری بزنم به بلاگم. از آخرین پستم تا اون روز حتی یه بارم نیومده بودم نت. وقتی کامنتای بچه هارو دیدم دلم از خودم گرفت. از دست خودم ناراحت شده بودم...

 من اینجا تعهدی رو بوجود آورده بودم که بی مسئولیت وارانه زیربارش شونه خالی کرده بودم... بوی تلخ این قهوه تلخ مشامم رو اذیت می کنه. خاطره هایی رو یادم میاره که نمیخوام به یاد بیارمشون... اما من بینی مو می گیرم تا این بو اذیتم نکنه و فقط از دیدن و نوشیدن این قهوه لذت ببرم... 

من یه بلاگ دارم و هنوزم بلدم بنویسم پس هستم... 

نوشته شده در چهارشنبه 31 شهریور1389ساعت 9 AM توسط نوشی| |

۱۰بار نشده اما خیلی رفتم تخت جمشید و هیچ وقت هم برام تکراری نشده. از موزه ای هم که بغل خزانه کوروش و داریوش اینا(!) راه اندازی شده بود دیدن کردم که خیلی باحال بود!

از لحاظ حفظ و نگهداری تدابیر جدیدی اندیشیده بودن که سزاوار تشکر و خسته نباشید بود...

تا لحظه آخر که از تخت جمشید می رفتم بیرون این سوال یه لحظه دست از سرم بر نداشت که چرا با وجود اون همه تابلوهای تذکر بازم آدمای بالغ(!) روی دیوارا راه می رفتن؟؟؟؟؟!

                                             ***

فردا عروسی دوستشه... خودش باعث آشناییشون بوده... شکرخدا رابطمون داره بی دغدغه پیش می ره و باید از ترانه معروف "همه چی آرومه... من چقدر خوشحالم..." استفاده کنم!!!

فقط تنها چیزی که یه کمی اذیت می کنه دلتنگیه...

خب آخه طرفای ۹ماهه ندیدیم همدیگه رو...

آخه من و اون که با هم همشهری نیستیم...

                                           ***

نوشی نامه بازم ادامه داره ها...!

نوشته شده در سه شنبه 4 اسفند1388ساعت 10 AM توسط نوشی| |

از شیراز: تخت جمشید ـ حافظیه ـ سعدیه ـ دروازه قرآن ـ نمایشگاه بین المللی مبلمان و لوستر.

از یزد: آتشکده ـ میدون امیرچخماق

از ابرکوه: درخت سرو.

اردکان.

نائین.

از کاشان: حموم فین ـ خونه های تاریخی(خونه عامریهاـ خونه عباسیان ـ خونه طباطبائیها ـ خونه احسان) جاهایی بودن که توی این یه هفته تعطیلات دیدمو خیلی جاها بودن که دلم میخواست ببینمو نتونستم!

به دلیل پاره ای از مشکلات خونوادگی دختر خاله عزیزمو فقط تونستم یه نصفه روز و ده دقیقه ببینم! ده دقیقه اش قاچاقی بودش! به بهونه شارژ خریدن و طی یک عملیات گانگستری رفتم توی خیابون و دیدمش!

مهمترین دیدارم هم مربوط میشه به دیدار داداش کوچیکه با یه کله کچل و خوابالو دم درپاسگاه ایست بازرسی مهریز! الهی فداش بشم که اون همه زشت و سیاه و لاغر شده بود!

 

***( این نوشی نامه ادامه داره!!) 

نوشته شده در شنبه 1 اسفند1388ساعت 11 AM توسط نوشی| |

Design By : Night Melody