به تلخی قهوه
about LOVE
اما سختتر از اون اینه که یه نفر ازحرفت برداشت اشتباهی کنه و تو مجبور باشی یه عالمه ازش معذرت
بخوای و حتی به سه نقطه خوردن بیفتی که بابا من اصلا منظورم اونی نبوده که تو برداشت کردی!
دیشب توخوابگاه با یکی از بچه ها یه همچین اتفاقی واسم افتاد...
مردم تا ازدلش دربیارم و آخرش نتونستم بهش بفهمونم که اصلا منظوری نداشتم...
راستی... معذرتخواهی واسه منظوری که داشتی سختتره یا معذرتخواهی واسه منظوری که
نداشتی؟؟؟؟
یکی ازبچه ها: استاد تشریف می بریدحج؟
استاد: نه! همین نزدیکی ها!
یکی ازبچه ها: استاد میرید مشهد؟؟!
استاد: نخیر!
یکی دیگه از بچه ها: استاد جمکران؟؟!!
استاد: نه آقاجان!!
یکی دیگه ازبچه ها: شلمچه؟؟؟!!!!!! راهیان نور؟؟؟!!!
خلاصه مردیم ازخنده....!!!
یعنی بازم میتونم بهش اعتماد کنم؟؟؟
چقدر دیگه طول میکشه تو این شهرغریب به کسی اعتماد کنم؟؟؟
اصلا میتونم اعتماد کنم یا نه؟؟؟
عزیزترین آدم این روزای زندگیم یه توقع کوچولو ازخدا داره که خودشم نمیدونه کوچیکه یابزرگ.منم نتونستم کمکش کنم که تشخیص بده. اصلا شاید چیزی که میخواد حقش باشه اززندگی نه یه توقع. وای! فرق توقع و حق چیه حالا؟؟؟؟!!!
گیج شدم...
نگرانشم هستم...
خدایا خودت کمکش کن...
****
تا موقعی که دربه در دنبال یه کار میگشتم هیچ کاری واسم پیدا نمیشد... حالا همین امروز که سومین روز اومدنم به یه شهر دیگست از شهرمون زنگ زدن و واسه کار موردعلاقم ازم دعوت به همکاری کردن! اینم از قانون مورفیه زندگیه ما!! کلا زندگی من تابعیه از قوانین قانون مورفی!!
اگه خدا بخواد میخوام اینجا دوباره بوی خوش قهوه رو راه یندازم... یه قهوه تلخ و داغ که باب نوشیدنه توی این شبای دانشجوییم....
همینجوری که کامپیوتر دخترخاله جلو روم بود یه حسی قلقلکم داد که بعد از شش هفت ماه یه سری بزنم به بلاگم. از آخرین پستم تا اون روز حتی یه بارم نیومده بودم نت. وقتی کامنتای بچه هارو دیدم دلم از خودم گرفت. از دست خودم ناراحت شده بودم...
من اینجا تعهدی رو بوجود آورده بودم که بی مسئولیت وارانه زیربارش شونه خالی کرده بودم... بوی تلخ این قهوه تلخ مشامم رو اذیت می کنه. خاطره هایی رو یادم میاره که نمیخوام به یاد بیارمشون... اما من بینی مو می گیرم تا این بو اذیتم نکنه و فقط از دیدن و نوشیدن این قهوه لذت ببرم...
من یه بلاگ دارم و هنوزم بلدم بنویسم پس هستم...
از لحاظ حفظ و نگهداری تدابیر جدیدی اندیشیده بودن که سزاوار تشکر و خسته نباشید بود...
تا لحظه آخر که از تخت جمشید می رفتم بیرون این سوال یه لحظه دست از سرم بر نداشت که چرا با وجود اون همه تابلوهای تذکر بازم آدمای بالغ(!) روی دیوارا راه می رفتن؟؟؟؟؟!
***
فردا عروسی دوستشه... خودش باعث آشناییشون بوده... شکرخدا رابطمون داره بی دغدغه پیش می ره و باید از ترانه معروف "همه چی آرومه... من چقدر خوشحالم..." استفاده کنم!!!
فقط تنها چیزی که یه کمی اذیت می کنه دلتنگیه...
خب آخه طرفای ۹ماهه ندیدیم همدیگه رو...
آخه من و اون که با هم همشهری نیستیم...
***
نوشی نامه بازم ادامه داره ها...!
از یزد: آتشکده ـ میدون امیرچخماق
از ابرکوه: درخت سرو.
اردکان.
نائین.
از کاشان: حموم فین ـ خونه های تاریخی(خونه عامریهاـ خونه عباسیان ـ خونه طباطبائیها ـ خونه احسان) جاهایی بودن که توی این یه هفته تعطیلات دیدمو خیلی جاها بودن که دلم میخواست ببینمو نتونستم!
به دلیل پاره ای از مشکلات خونوادگی دختر خاله عزیزمو فقط تونستم یه نصفه روز و ده دقیقه ببینم! ده دقیقه اش قاچاقی بودش! به بهونه شارژ خریدن و طی یک عملیات گانگستری رفتم توی خیابون و دیدمش!
مهمترین دیدارم هم مربوط میشه به دیدار داداش کوچیکه با یه کله کچل و خوابالو دم درپاسگاه ایست بازرسی مهریز! الهی فداش بشم که اون همه زشت و سیاه و لاغر شده بود!
***( این نوشی نامه ادامه داره!!)
| Design By : Night Melody |


